معرفی کتاب

* کتاب محمد مسیح کردستان

کتاب محمد مسیح کردستان به قلم نصرت الله محمود زاده و در ۸۰۰ صفحه به رشته تحریر در آمده و توسط انتشارات روایت فتح منتشر گردیده است. این کتاب به صورت زندگینامه داستانی درباره شهید محمد بروجردی نوشته شده است. نویسنده در این کتاب به سبب رشادت های شهید بروجردی در دفاع از کردستان در برابر هجوم دشمنان وی را به مثابه مسیح کردستان قلمداد کرده است.

برشی از متن کتاب:

کاوه از سمت نقده از دل جاده خاکی پر برف حرکت کرد. گردان ارتش اما از جاده مهاباد عمل شد. دم دمای صبح با مقاومت ضد انقلاب در دو کیلومتری شهر زمین گیر شدند. بروجردی و ظهوری از روی تپه مشرف به روستا دوربین انداختند به سنگرهای مدخل ورودی روستا.بگذار آنها را زیر آتش بگیریم.
این چه حرفی است که می زنید سرهنگ. این روستا پر از مردمی است که ماه هاست چشم انتظار ما هستند. دلت می آید آنها را به توپ ببندی. اگر بخواهی با این روش با دشمن بجنگی به جایی نمی رسی. هر کاری که مغایر با هدفت باشد،به درد لای جرز نمی خورد. برگردیم مقر تا شاید راه حلی بیابیم اگر مسیری پیدا شود که ما را به پشت دشمن برساند ،نیازی به گلوله باران نیست. سرهنگ ،کلافه و سرگردان،پشت سر بروجردی راه افتاد تا رسیدند همان مدرسه.
با ورود یکی از نیروهای اطلاعات،بروجردی گفت:«یک بار دیگر این مسیر را شناسایی کنید.» فرمانده ها در اثر بی خوابی و گره عملیات کلافه بودند. جلالی پیغام آورد کاوه با گروهانی که وارد عمل شد،گرفتار کمین ضد انقلاب شد و به سختی خود را نجات داد… بروجردی مدام با خودش کلتجار می رفت و عملیات را از چند زاویه بررسی می کرد. دوباره رفت سراغ نقشه و مسیر روستای محمد شاه. از هر مسیر که پیش می رفت،با پایگاه های ضد انقلاب رو به رو می شد،تا این که….

* کتاب نورالدین پسر ایران

کتاب نورالدین پسر ایران به قلم معصومه سپهری و در ۵۰۱ صفحه به رشته تحریر درآمده است. این کتاب روایتی است   از عملیات والفجر۸ و عملیات بدر و کربلای ۴ . انتشارات سوره مهر در آذر ۱۳۹۰ این کتاب را به چاپ رسانیده است.

برشی از متن کتاب:

«داد زدم نزن. و گلوله را بغل کردم تا از مسیر آتش عقبه بردارم،اما فندرسکی که دستش را روی گوشش گذاشته بود،با فشار زانویش توپ را شلیک کرد…شلیک توپ همان و به هوا رفتن من همان!سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد…
هیچ چیز از آن ثانیه های عجیب به یاد ندارم.فقط یادم هست محکم به زمین افتادم در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود!بوی عجیبی دماغم را پر کرده بود. مخلوطی از بوی گوشت سوخته،باروت،خون و خاک.
به تدریج صدای فندرسکی و دیگران هم به گوشم رسید. گریه می کردند،داد می زدند.من تلاش می کردم سرم را از بین پاهایم خارج کنم،ولی نمی شد…
احساس می کردم مثل یک توپ گرد شده ام ،ناله می کردم:گردنم را بکشید بیرون…اما این کار دقایقی طول کشید. وقتی سرم از آن حالت فشار خارج شد،دیدم همه گوشت های تنم دارند می ریزند. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود . حتی نارنجک ها و خشاب هایی که به کمرم داشتم،ناپدید و شاید پودر شده بودند.بچه ها به سر و صورتشان می زدند و گریه می کردند. من از لحظاتی قبل شهادتین می گفتم،اما هیچ ناله ای از من بلند نبود. از بچگی همین طور بودم.»