رازی که برغیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرمِ راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است..
حافظ

 

به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم‌.
پشت هیچستان جایی است‌.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته خاک.
روی شن ها هم‌، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان‌، چتر خواهش باز است‌:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم این جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست‌.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من‌!
 
 
سهراب سپهری
عشقت آموخت به من، رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو  بی سر و سامانی را
بوی پیراهنی اِی باد بیاور، ورنه
غم یوسف بکُشد عاشق کنعانی را…
حسین منزوی
شیرازه نگیرد به خود اوراق حواسم
بر هم زدهٔ زلف نگارم  چه توان کرد
صائب تبریزی
هرگز از یاد نبردم من مدهوش تو را
تو نه آنی که توان کرد فراموش تو را
مسیح کاشانی
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
شاه‌نشینِ چِشٖمِ مَن تِکیهِ گَه خیالِ توست
جایِ دُعاست شاهِ من بی تو  مَباد جای تو
حافظ
هرچه در خاطر من بود فراموشم شد
جز خیال تو که هرگز نرود از یادم
باقی اصفهانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم,تو از یادم نخواهی رفت…
شهریار
چه خوشست راز گفتن به حریف نکته سنجی
که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد
بیدل دهلوی
بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا
از هر چه هست “غیر تو” بیزار کرده است
فاضل نظرى
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزو ی منی، گرم تر بتاب
فریدون مشیری
هست طومار دل من به درازای ابد
برنوشته ز سرش تا سوی پایان: تو مرو!
مولانا
دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش!
اقبال لاهوری
آن که برگشت و جفا کردو به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
سعدی
گفتم : بِدَوَم تا تو همه فاصله ها را
تا زود تر از واقعه گویم گله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
محمد علی بهمنی
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
سعدی
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده مردم
آن را که دمی از نظر خویش برانی
خواجه حافظ شیرازی
  1. «به کجا چنین شتابان؟»
    گَوَن از نسیم پرسید
    «دلِ من گرفته زینجا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟»
    «همه آرزویم، اما
    چه کنم که بسته پایم…»
    «به کجا چنین شتابان؟»
    «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
    «سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
    چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه ها به باران
    برسان سلامِ ما را»
    شفیعی کدکنی
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
 
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
 
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
 
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
 
گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
 
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
 
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
 
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
 
شفیعی کدکنی