آفرین جان آفرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را
عرش را بر آب بنیاد او نهاد
خاکیان را عمر بر باد او نهاد
آسمان را در زبردستی بداشت
خاک را در غایت پستی بداشت
آن یکی را جنبش مادام داد
وان دگر را دایما آرام داد
آسمان چون خیمهٔ برپای کرد
بی ستون کرد و زمینش جای کرد
کرد در شش روز هفت انجم پدید
وز دو حرف آورد نه طارم پدید
مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت
با فلک در حقه هر شب مهره باخت
دام تن را مختلف احوال کرد
مرغ جان را خاک در دنبال کرد
بحر را بگذاشت در تسلیم خویش
کوه را افسرده کرد از بیم خویش
بحر را از تشنگی لب خشک کرد
سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد
روح را در صورت پاک اونمود
این همه کار از کفی خاک او نمود
عقل سرکش را به شرع افکنده کرد
تن به جان و جان به ایمان زنده کرد
کوه را هم تیغ داد و هم کمر
تا به سرهنگی او افراخت سر
گاه گل در روی آتش دسته کرد
گاه پل بر روی دریا بسته کرد
نیم پشه بر سر دشمن گماشت
بر سر او چار صد سالش بداشت
عنکبوتی را به حکمت دام داد
صدر عالم را درو آرام داد
بست موری را کمر چون موی سر
کرد او را با سلیمان در کمر
خلعت اولاد عباسش بداد
طاء و سین بی‌زحمت طاسش بداد
پیشوایانی که ره بین آمدند
گاه و بی‌گاه از پی این آمدند
جان خود را عین حیرت یافتند
هم ره جان عجز و حسرت یافتند
درنگر اول که با آدم چه کرد
عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد
بازبنگر نوح را غرقاب کار
تا چه برد از کافران سالی هزار
باز ابراهیم را بین دل شده
منجنیق و آتشش منزل شده
باز اسمعیل را بین سوگوار
کبش او قربان شده در کوی یار
باز در یعقوب سرگردان نگر
چشم کرده در سر کار پسر
باز یوسف را نگر در داوری
بندگی و چاه و زندان بر سری
باز ایوب ستمکش را نگر
مانده در کرمان و گرگان پیش در
باز یونس را نگر گم گشته راه
آمده از مه به ماهی چند گاه
باز موسی را نگر ز آغاز عهد
دایه فرعون و شده تابوت مهد
باز داود زره‌گر را نگر
موم کرده آهن از تف جگر
باز بنگر کز سلیمان خدیو
ملک وی بر باد چون بگرفت دیو
باز آن را بین که دل پر جوش شد
اره بر سر دم نزد خاموش شد
باز یحیی را نگر در پیش جمع
زار سر بریده در طشتی چو شمع
باز عیسی را نگر کز پای دار
شد هزیمت از جهودان چند بار
باز بنگر تا سر پیغامبران
چه جفا و رنج دید از کافران
تو چنان دانی که این آسان بود
بلکه کمتر چیز ترک جان بود
چند گویم چون دگر گفتم نماند
گر گلی کز شاخ می‌رفتم نماند
کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی
می‌ندانم چاره جز بی‌چارگی
ای خرد در راه تو طفلی بشیر
گم شده در جست و جویت عقل پیر
در چنان ذاتی من آنگه کی رسم
از زعم من در منزه کی رسم
نه تو در علم آیی و نه در عیان
نی زیان و سودی از سود و زیان
نه ز موسی هرگزت سودی رسد
نه ز فرعونت زیان بودی رسد
ای خدای بی‌نهایت جز تو کیست
چون توئی بی‌حد و غایت جز تو چیست
هیچ چیز از بی‌نهایت بی‌شکی
چون به سر ناید کجا ماند یکی
ای جهانی خلق حیران مانده
تو بزیر پرده پنهان مانده
پرده برگیر آخر و جانم مسوز
بیش ازین در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حیرت ناگهان
زین همه سرگشتگی بازم رهان
در میان بحر گردون مانده‌ام
وز درون پرده بیرون مانده‌ام
بنده را زین بحر نامحرم برآر
تو درافکندی مرا تو هم برآر
نفس من بگرفت سر تا پای من
گر نگیری دست من ای وای من
جانم آلودست از بیهودگی
من ندارم طاقت آلودگی
یا ازین آلودگی پاکم بکن
یا نه در خونم کش و خاکم بکن
خلق ترسند از تو من ترسم ز خود
کز تو نیکو دیده‌ام از خویش بد
مرده‌ای‌ام می‌روم بر روی خاک
زنده گردان جانم ای جانبخش پاک
مؤمنو کافر به خون آغشته‌اند
یا همه سرگشته یا برگشته‌اند
گر بخوانی این بود سرگشتگی
ور برانی این بود برگشتگی
پادشاها دل به خون آغشته‌ام
پای تا سر چون فلک سرگشته‌ام
گفته‌ای من با شماام روز و شب
یک نفس فارغ مباشید از طلب
چون چنین با یکدگر همسایه‌ایم
تو چو خرشیدی و ما هم سایه‌ایم
چه بود ای معطی بی‌سرمایگان
گر نگه داری حق همسایگان
با دلی پر درد و جانی با دریغ
ز اشتیاقت اشک می‌بارم چو میغ
گر دریغ خویش برگویم ترا
گم بباشم تا به کی جویم ترا
ره برم شو زان که گم راه آمدم
دولتم ده گرچه بی‌گاه آمدم
هرکه در کوی تو دولت یار شد
در تو گم گشت وز خود بی‌زار شد
نیستم نومید و هستم بی‌قرار
بوک درگیرد یکی از صد هزار
 
ای در میان جــانم و جان از تو بی‌خـــبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر
نقش تو در خـــیال و خیال از تو بی‏نصیب
نــــام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خـــــــبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر
از تو خــبر به نام و نشان است خلق را
وانگه همه به نام و نشان از تو بی‌خـــبر
شرح و بیان تو چه کــــنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر
جوینــدگان گوهــــــر دریای کُنــــــه تو
در وادی یقـــین و گــــمان از تو بی‌خــــبر
عطار اگر چه نعـــره‏ ی عشق تو می‌زند
هستند جمــــله نعره‏ زنان از تو بی‌خـــــبر

الا! ای هوشمند خوب کردار

بگویم با تو رمزی چند ز اسرار
چو دانش داری و هستی خردمند
بیاموز از فتوت نکتهای چند
که تادر راه مردان ره دهندت
کلاه سروری بر سر نهندت
اگر خواهی شنیدن گوش کن باز
زمانی باش با ما محرم راز
چنین گفتند پیران مقدم
که از مردی زدندی در میان دم
که: هفتاد و دو شد شرط فتوت
یکی زان شرطها باشد مروت
بگویم با تو یک یک جملهٔ راز
که تا چشمت بدین معنی شود باز
نخستین، راستی را پیشه کردن
چو نیکان از بدی اندیشه کردن
همه کس را بیاری داشتن دوست
نگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست
ز بند نفس بد، آزاد بودن
همیشه پاک باید چشم و دامن
اگر اهل فتوت را وفا نیست
همه کارش به جز روی و ریا نیست
کسی،کو را جوانمردیست در تن
ببخشاید دلش بر دوست و دشمن
بهر کس خواستی میباید آنت
اگر خواهی بخود، نبود زیانت
مکن بدبا کسی کو باتو بدکرد
تو نیکی کن، اگر هستی جوانمرد
زبان را در بدی گفتن میآموز
پشیمانی خوری تو هم یکی روز
ترا آنگه به آید مردی و زور
که بینی خویشتن را کمتر ازمور
مگو هرگز که: خواهم کردن اینکار
اگر دستت دهد میکن بکردار
کسی کو را بخشم اندر رضانیست
فتوت درجهان او را روا نیست
فتوت دار چون باشد دلازار
نباشد در جهانش هیچ کس یار
درین ره خویشتن بینی نگنجد
بجز خاکی و مسکینی نگنجد
فتوت ای برادر، بردباریست
نه گرمی ستیزه، بلکه زاریست
بده نان، تا برآید نامت،ای دوست
چو خوشتر درجهان ازنام نیکوست؟
زبان ودل یکی کن با همه کس
چنان کز پیش باشی، باش از پس
مکن چیزی،که دیدن را نشاید
اگر گویی شنیدن را نشاید
چو اندر طبع بسیاری نداری
مزن دم از طریق بردباری
طریق پارسایی ورز مادام
که نیکو نیست فاسق را سرانجام
مکن با هیچکس تزویر و دستان
که حیلت نیست کار زیردستان
درون را پاک دار از کین مردم
که کین داری نشد آیین مردم
چو خواندندت برو، زنهار میپیچ
ورت هم بیم جان باشد،مگو هیچ
بجان گر با زمانی اندرین راه
نباشد از فتوت جانت آگاه
دماغ از کبر خالی دار پیوست
ز شیطانی چه گیری عذر بردست؟
تواضع کن، تواضع، برخلایق
تکبر جز خدا را نیست لایق
تکبر خیرگی خود را مرنجان
که افزونی جسمست کاهش جان
سخن نرم و لطیف و تازه میگوی
نه بیرون از حد و اندازه میگوی
مگو راز دلت با هر کسی باز
که در دنیا نیابی محرم راز
حسد را بر فتوت ره نباشد
حسود از راه حق آگه نباشد
اخی را چون طمع باشد بفرزند؟
ببر، زنهار، از وی مهر و پیوند
اگر گفتی ز روی، آنرا بجا آر
وگر خود میرود سر بر سردار
بخود هرگز مرو راه فتوت
بخود رفتن کجا باشد مروت؟
ریاضت کش، که مرد نفس پرور
بود از گاو و خر بسیار کمتر
مرو ناخوانده، تا خواری نبینی
چو رفتی جز جگر خواری نبینی
بچشم شهوت اندر دوست منگر
که دشمن کام گردی، ای برادر
ز کج بینان فتوت راست ناید
که کج بینی فتوت را نشاید
بکام خود منه زنهار! یک گام
که ایمن نیست دایم مرد خودکام
مروت کن تو با اهل زمانه
که تا نامت بماند جاودانه
هزاران تربیت گر هست اخی را
ندارد دوست زیشان جز سخی را
مدارا کن تو با پیران مسکین
ببخشا بر جوانان بد آیین
مزن لاف ای پسر، بادوست و دشمن
که باشد مرد لافی کمتر از زن
فتوت چیست؟ داد خلق دادن
بپای دستگیری ایستادن
هر آن کس، کو بخود مغرور باشد
بفرسنگ از مروت دور باشد
ادب را گوش دار اندر همه جای
مکن بابی ادب هرگز محابای
بخدمت میتوان این ره بریدن
بدین چوگان توان گویی ربودن
بعزت باش، تا خواری نبینی
چو یاری کردی اغیاری نبینی
گر آید از درت سیلاب خون باز
بپوشانش درون پرده راز
مبر نام کسی جز با نکویی
اگر اندر فتوت نام جویی
بعصیان در میفکن خویشتن را
مجو آخر بلای جان و تن را
هوای نفس خودبشکن، خدا را
مده ره پیش خود صاحب هوارا
چنان کن تربیت پیرو جوان را
که خجلت برنیفتد این و آن را
نصیحت در نهانی بهتر آید
گره از جان و بند ازدل گشاید
لباس خود مده هر ناسزا را
بگوش جان شنو این ماجرا را
میان تربیت زان روی میبند
که باشد در کنارت همچو فرزند
فتوت جوی، گر دارد قناعت
همه عالم برند ازوی بضاعت
بطاعت کوش، تا دیندارگردی
که بی دین را نزیبد لاف مردی
پرستش کن خدای جاودان را
مطیع امر کن تن را و جان را
قدم اندر طریق نیستی زن
که هستی بر نمیآیی ازین فن
چوسختی پیشت آید کن صبوری
در آن حالت مکن از صبر دوری
بنعمت در،همی کن شکر یزدان
چو محنت در رسد صبرست درمان
چو مهمان در رسد شیرین زبان شو
بصد الطاف پیش میهمان شو
تکلف از میان بردار و از پیش
بیاور آنچه داری از کم و بیش
باحسان و کرم دلها بدست آر
کزین بهتر نباشد در جهان کار
چو احسان از تو خواهد مرد هشیار
چو مردان راه خود چالاک بسپار
اگر شکرانهای گوید مگو: کی؟
بباید گشتنت تسلیم دروی
فتوت دار چون شمعست در جمع
از آن سوزد میان جمع چون شمع
ترا با عشق باید صبر همراه
که تاگردی از این احوال آگاه
بگفتار این سخنها راست ناید
ترا گفتار با کردار باید
چو چشمت روی آن هستی ببیند
سخنهای منت، در جان نشیند
مکن زنهار! ازین معنی فراموش
همی کن پند من چون حلقه در گوش
گر این معنی بجا آری، ترا به
بشرط این راه بسپاری، ترا به
اگر خواهی که این معنی بدانی
فتوت نامهٔ عطار خوانی
خدا یار تو باشد در دو عالم
چه مردانه درین ره میزنی دم
اي دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دایماً بر در دل حاضر اسـت
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیده ي جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی بـه دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه کـه یار کی بنماید جمال
لیک تو باری بـه نقد ساخته ي کار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو بـه یکی زنده‌اي از همه ی بیزار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن ودر فنا همدم عطار باش
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت کـه در جان، بس بی نشان نشستی
برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم کـه با من در امتحان نشستی
تا من تو را بدیدم، دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم، تا در جهان نشستی
 
یک شبی در تاخت جبریل امین
گفت اي محبوب رب العالمین
صد جهان جان منتظر بنشسته‌اند
در گشاده دل بتو در بسته‌اند
هفت طارم را ز دیدارت حیات
تا برآیی زین رواق شش جهات
انبیا را دیده ها روشن کنی
قدسیان را جانها گلشن کنی
اول آدم را کـه طفل پیرزاد
برگرفت از خاک و لطفش شیر داد
بود آدم بی پدر بی مادری
او بپروردش زهی جان پروری
حله پوشیدش از برهنه خویش
چیست برهنه یعنی از ایمان خویش
اولش اسما همه ی تعلیم داد
وز مسمی آخرش تعظیم داد
بعد از ان در صدر شد تدریس را
درس ما اوحی بگفت ادریس را
در مصیبت نوح راتصدیق کرد
نوحه شوق حقش تعلیق کرد
روی از آنجا سوی ابراهیم داد
صد سبق از خلتش تعلیم داد
در عقب یعقوب را درمانش داد
درد دین را کلبه احزانش داد
سوی یوسف رفت هم سیر فلک
وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک
سوی اسماعیل شد جانیش داد
کشته بود از عشق قربانیش داد
کار موسی را بسی غورش نمود
برتر از صد طور صد طورش نمود
از نبی داود را صد راز گفت
سر مکنون زبورش باز گفت
پس سلیمان رادران پادشاه سری
داد در شاهی فقر انگشتری
کرد ایوب نبی را نومحل
ملک کرمان با بهشتش زد بدل
رهبر یونس شد از ماهی بماه
کردش از مه تا بماهی پادشاه
تشنه او بود خضر پاک ذات
بر لبش زد قطره آب حیات
چون سر بریده یحیی بدید
با حسین خویش در سلکش کشید
سوی عیسی آمد و مفتیش کرد
در هدایت تا ابد مهدیش کرد
دو کمان قاب قوسین اي عجب
در هم افکندند از صدق و طلب
چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست
قول و فعلش جمله قول و فعل اوست
دلا در راه حق گیر آشنایی
اگر خواهی که یابی روشنایی
در افتادی به دریای حقیقت
مشو غافل همی زن دست و پایی
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم         شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم
 
سايه اي بودم  ز اول بر زمين افتاده خوار            راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم
 
ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر                 گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم

نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي            در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم
 
در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي            لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن مي بايست بود و كور گشت           اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم
 
خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي                تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان                      من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم
عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق؟!
باز نیابی به عقل سر معمای عشق
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون همنفس ندارم
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر
چون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد چون دست رس ندارم
گفتی به من رسی تو گر ذره‌ای است صبرت
کی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
چون در ره تو شیران از سیر بازماندند
تا کی دوم به آخر شیری ز پس ندارم
زهره ندارم ای جان گرد در تو گشتن
زیرا که در ره تو تاب عسس ندارم
در حبس کون بی تو پیوسته می‌تپم من
سیمرغ قاف قربم برگ قفس ندارم
عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد
بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم
در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم
روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم
گر ره بود بر آتش بیم خطر ندارم
گر پرده‌های عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر چشم از تو بر ندارم
در پیش بارگاهت از دور بازماندم
کز بیم دور باشت روی گذر ندارم
نه نه تو شمع جانی پروانهٔ توام من
زان با تو پر زنم من کز تو خبر ندارم
عالم پر است از تو غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیکن من آن نظر ندارم
عطار در هوایت پر سوخت از غم تو
پرواز چون نمایم چون هیچ پر ندارم
بوی زلف یار آمد یارم اینک می‌رسد
جان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد
اولین شب صبحدم با یارم اینک می‌دمد
وآخرین اندیشه و تیمارم اینک می‌رسد
در کنار جویباران قامت و رخسار او
سرو سیمین آن گل بی خارم اینک می‌رسد
ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می نخورد
چون نباشم شاد چون غمخوارم اینک می‌رسد
مدتی تا بودم اندر آرزوی یک نظر
لاجرم چندین نظر در کارم اینک می‌رسد
دین و دنیا و دل و جان و جهان و مال و ملک
آنچه هست از اندک و بسیارم اینک می‌رسد
روی تو ماه است و مه اندر سفر گردد مدام
همچو ماه از مشرق ره یارم اینک می‌رسد
بزم شادی از برای نقل سرمستان عشق
پسته و عناب شکر بارم اینک می‌رسد
من به استقبال او جان بر کف از بهر نثار
یار می‌گوید کنون عطارم اینک می‌رسد
جهانی جان چو پروانه از آن است
 
که آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوست
 
مرا زنار زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مست
 
مرا گفتا که دین من عیان است
درین دین گر بقا خواهی فنا شو
 
که گر سودی کنی آنجا زیان است
بدو گفتم نشانی ده ازین راه
 
مرا گفتا که این ره بی نشان است
ز پیدایی هویدا در هویداست
 
ز پنهانی نهان اندر نهان است
فنا اندر فنای است و عجب این
 
که اندر وی بقای جاودان است
چو پیدا و نهان دانستی این راه
 
یقین می‌دان که نه این و نه آن است
به دین ما درآ گر مرد کفری
 
که عاشق غیر این دین کفر دان است
یقین می‌دان که کفر عاشقی را
 
بنا بر کافری جاودان است
اگر داری سر این پای در نه
 
به ترک جان بگو چه جای جان است
وگرنه با سلامت رو که با تو
 
سخن گفتن ز دلق و طیلسان است
برو عطار و تن زن زانکه این شرح
 
نه کار توست کار رهبران است
بی تو از صد شادیم یک غم به است
 
با تو یک زخمم ز صد مرهم به است
گر ز مشرق تا به مغرب دعوت است
 
چون نمی‌بینم تو را ماتم به است
از میان جان ز سوز عشق تو
 
گر کنم آهی ز دو عالم به است
می‌نگویم از بتر بودن سخن
 
می چه پرسی حال من هر دم به است
گرمی می‌باید و عشقت مدام
 
زانکه نفت عشق تو از نم به است
هست آب چشم کروبی بسی
 
آتش جان بنی آدم به است
چون بشست افتاد دست آویز را
 
زلف تو پر حلقه و پر خم به است
چون تویی محرم مرا در هر دو کون
 
خلق عالم جمله نامحرم به است
شادی وصلت چو بر بالای توست
 
پس نصیب خلق مشتی غم به است
توسن عشق تو رام توست و بس
 
زانکه رخش تند را رستم به است
رنگ بسیار است در عالم ولیک
 
بر رکوی عیسی مریم به است
پشه‌ای را دیده‌ای هرگز که گفت
 
همنشینم گنبد اعظم به است
نی که تو سلطانی و ما گلخنی
 
عز تو با ذل ما بر هم به است
چون فرید از ناله همچون چنگ شد
 
هر رگ او همچو زیر و بم به است


تا عشق تودر میان جان است
 
جان بر همه چیز کامران است
یارب چه کسی که در دو عالم
 
کس قیمت عشق تو ندانست
عشقت به همه جهان دریغ است
 
زان است که از جهان نهان است
اندوه تو کوه بی‌قرار است
 
سودای تو بحر بی کران است
شادی دل کسی که دایم
 
با درد غم تو شادمان است
با تو نفسی نشسته بودم
 
دیری است کم آرزوی آن است
گر دست دهد دمی وصالت
 
پیش از اجل آرزوی آن است
جانا چو تو از جهان فزونی
 
خود جان ز چه بسته‌ی جهان است
بی صبر و قرار جان عطار
 
بر بوی وصال جاودان است
مورچه‌ی خط تو، کرد چو موری مرا
 
کی کند ای مشک مو مور تو چندین جفا
روی تو با موی و خط مور و سلیمان به هم
 
موی تو هندو لقب مور تو طوطی لقا
چون به بر مه رسید مورچه بر روی تو
 
گر رسن مه بدید مورچه موی تو را
ماه از آن موی زلف تیره شود همچو مور
 
مشک از آن مور شب موی برد بر خطا
موی میانم چو مور لاجرم اندر هوات
 
یک یک مویم چو مور بست کمر بر وفا
سست‌تر از موی مور نیستمی گر ز تو
 
با سر مویی رسید با بر موری به ما
ز آرزوی موی تو هست مرا حرص مور
 
موی بدین مور ده تا برهد از بلا
چبود اگر موی تو در کف موری فتد
 
موی به من ده که نیست قوت موری مرا
گر من چون مور را دست به مویت رسید
 
مور کنم پیل را موی کشان در هوا
موی تو این مور را قوت پیلی دهد
 
مور ضعیف توام موی به من کن رها
کرد دلم موی تو تنگ‌تر از چشم مور
 
کور شود چشم مور موی تواش در قفا
سر چه کشی همچو موی از من چون مورچه
 
موی به موری سپار پیش سلیمان بیا
شاه محمد که مور بست نطاقش به موی
 
زانکه ازو مور را نیست به مویی عنا
مور نیازرد ازو یک سر موی ای عجب
 
زانکه به موری نداد مالش موری رضا
مور اگر بندگیش یک سر مو یافتی
 
موی بکندی ز سر مور شدی اژدها
چون برسد آفتاب در خط نصف‌النهار
 
سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند
واقعه‌ی آدمی هست طلسمی عجب
 
کیست کزین درد نیست سوخته و مستمند
هر که به بندی درست دم نزند جز به درد
 
وای که از فرق توست تا به قدم بندبند
هر که چو نرگس به باغ دیده‌ی بیننده داشت
 
پستی و زردی گزید تا برهد از گزند
نرگس چون چشم داشت پست شد از بیم مرگ
 
سرو که آزاده بود گشت ز غفلت بلند
آنکه جگر گوشه اوست بر جگرش آب نیست
 
گر جگرت خون گرفت هم جگر خویش رند
بر سر خارت چو گل عمر کم از هفته‌ای است
 
پس تو ز غفلت چو گل، زر منمای و مخند
هین که سپیده دمید گرد رخت همچو برف
 
خیز که شد کاروان چند نشینی نژند