الهی و ربی من لی غیرک

emamreza

خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است …
شعر آیینی در ادبیات فارسی دیرینه‌ای طولانی دارد؛ زیرا شاعران این سرزمین همواره محبت خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه را در دل پرورانده و در کلام خویش منعکس کرده‌اند. به دلیل قرار گرفتن بارگاه مبارک حضرت رضا علیه‌السلام در خطۀ ایران، شاعران توجه ویژه‌ای به این ستارۀ تابناک آسمان امامت و ولایت نشان داده‌اند و همواره در اشعار خود ارادت خویش را بدان حضرت عرضه نموده‌اند.
شاعران پارسی‌گو و عرب‌زبان در ستایش خلق و خو، دین و دانش، صفات نیکو، وصف خاندان آن حضرت، وصف بارگاه ایشان، سوگ امام و موضوعات دیگر شعر گفته‌اند. این اشعار آیینه‌ای برای نشان دادن تعهد دینی شاعران و شناخت هرچه بیشتر آن حضرت هستند. از این رو نگارنده بر آن شده است تا با ذکر شاهدمثال‌هایی برگزیده از اشعار شاعران کهن فارسی گوشه‌ای از سیمای حضرت امام رضا علیه‌السلام را برای مخاطبان نشان دهد.

قیصر امین پور:

 چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

 موج‌های پريشان تو را می‌شناسند

 پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت

زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی

هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

بوی توحيد مشروط بر بودن توست

ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشيده داری

آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند

اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد

چون تمام غريبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را ديده بودم

کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

حزین لاهیجی
خوش آن دل که به یاد تو رشک چمن شود/زلفت سمن ،بهار خطت یاسمن شود
ریزم زبس به یاد عقیق لبت سرشک/دامن زکاوش مژه کان یمن شود
***
خواهم تن شکسته سپارم به ارض طوس /گرددچو خاک خاک در بوالحسن شود
شاها تویی که خسرو خاور غلام توست /نبود روا که تیره مرا انجمن شود
مگذار بیش ازاین زسپهر ستم مدار/جان حزین خسته اسیر محن شود
واعظ قزوینی
یارب به فضل خویش گناهان ما ببخش/از تست جمله بخشش واز ما خطا ببخش
ین نامه ها به گریه ی کاظم بشو زجرم /این جهل ها به دانش وعلم رضا ببخش
شاه پناهم بده، خستۀ راه آمدم
آه نگاهم مكن، غرق گناه آمدم
 
گر بپذیری رضا، ور نپذیری قضا
زائر ناخواندهام، خواه نخواه آمدم
 
راه خراسان چنین، ماه خراسان چنان
شاه خراسان ببین، بهر پناه آمدم
 
شاه خراسانیم، رستم دستانیم
دست مرا رد مكن، بر درِ شاه آمدم
 
آن دم زندانیم، بازدم جان شده
از قفس سینهها، همچون آه آمدم
 
پیرهن یوسفم! یا كفن یوسفم؟
بوی تن یوسفم، كز دل چاه آمدم
 
 
بستۀ بست تو ام، لولی مست تو ام
ضربۀ شصت تو ام، بر دف ماه آمدم
 
مشهدِ مشهودِ من، حضرتِ محمودِ من
طالعِ مسعودِ من، نامه سیاه آمدم
 
شافی دارالشفا، پنجره فولاد كو؟
در طلب شاخه ای، مهرگیاه آمدم
 
باد موافق وزید، از طرف صحن قدس
نام مرا خواند و رفت، چون پرِ كاه آمدم
 
 
حبیب الله چایچیان
دین را حرمیست در خراسان
دشوار ترا به محشر آسان
از معجزهای شرع احمد
 از حجت‌های دین یزدان
همواره رهش مسیر حاجت
پیوسته درش مشیر غفران
چون کعبه پر آدمی ز هر جای
چون عرش پر از فرشته هزمان
هم فر فرشته کرده جلوه
هم روح وصی درو به جولان
از رفعت او حریم مشهد
 از هیبت او شریف بنیان
از دور شده قرار زیرا
 نزدیک بمانده دیده حیران
از حرمت زایران راهش
فردوس فدای هر بیابان
قرآن نه درو و او الوالامر
دعوی نه و با بزرگ برهان
ایمان نه و رستگار ازو خلق
 توبه نه و عذرهای عصیان
از خاتم انبیا درو تن
 از سید اوصیا درو جان
از جملۀ شرط‌های توحید
از حاصل اصل‌های ایمان
بی‌نام رضا همیشه بی‌نام
بی‌شان رضا همیشه بی‌شان
کس نیست که نیست ازتو راضی
کس نیست که هست بر تو غضبان
اندر پدرت وصی احمد
بیتیست مرا به حسب امکان
تضمین کنم اندرین قصیده
کین بیت فرو گذاشت نتوان
ای کین تو کفر و مهرت ایمان
 پیدا به تو کافر از مسلمان
در دامن مهر تو زدم دست
 تا کفر نگیردم گریبان
اندر ملک امان علی راست
سنایی غزنوی
ای آفتاب آینه دار جمال تو
                            مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

                    کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

                                  یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست

                       باز طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای

                           کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی

                                 ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان زحلقه به گوشان ما شود

                      کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان

                               کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور

                        عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

حافظ

استاد شهریار:
دل‌ها که آرزوی امام رضا کنند
گویا زیارت علی مرتضی کنند
چون زنگ ماروان دل عشاق میطپد
چون زائران روانه به دارالرضا کنند
در حسرت طواف تو‌ای آشیان قدس
دل‌های پر شکسته، چه پر‌ها که وا کنند
مردم به پیک آه پیایی پیادگان
آتش سودر مرکب باد صبا کنند
آنجا طلای گنبد و گلدسته کیمیاست
وز کیمیای آن مس قلبت طلا کنند
یک کاروان شوق به سودای مشهدند
کآن صحن را به شور و نوا نینوا کنند
چاوش اگر به اهل قبور این صلا دهند
خیزند مردگان و قیامت به پا کنند
ما را جواب کرده طبیبان و می‌رویم
آنجا که درد‌ها به دعایی دوا کنند
فرض است این زیارت و باید ادا به وقت
اهل خدا فریضه نشاید قضا کنند؟
تا بازگشت قافله چشمان در انتظار
کز کیمیای گرد رهش توتیا کنند
نامرد جبفه خوار مرادی نمی‌دهد
آنجا برو که حاجت مردان روا کنند
با واصلان ذوق و صفا گو خدای‌را
با خستگان عشق و وفا هم دعا کنند
بیگانه را کجا خبر از لذت حضور
این‌ها حکایتی است که با آشنا کنند
سودای اهل بیت دهد سود عاقبت
سوداگران، معامله گو با خدا کنند
زان لعل و خط بیار، نباتی و مصحفی
تا اهل دل مصالحه با ماسوا کنند
با دوست عرضه کن تو تقاضای شهریار
بگذار ذشمنان همه روی و ریا کنند

شعری از سعدی تقدیم به امام رضا(ع)

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود دکان او ویران شود
بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود
آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او
جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد
ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او
عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کند
چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او
بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست او
بسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او
شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او
بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان
چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او
شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی‌طبل و دهل
بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او
ای ماه رویش دیده‌ای خوبی از او دزدیده‌ای
ای شب تو زلفش دیده‌ای نی نی و نی یک موی او
این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان
چون بیوه‌ای جامه سیه در خاک رفته شوی او
شب فعل و دستان می‌کند او عیش پنهان می‌کند
نی چشم بندد چشم او کژ می‌نهد ابروی او
ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری
چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او
آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد
بی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او
ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او
ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او
مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او
این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او
او هست از صورت بری کارش همه صورتگری
ای دل ز صورت نگذری زیرا نه‌ای یک توی او
داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل
غریدن شیر است این در صورت آهوی او
بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود
از صنعت جولاهه‌ای وز دست وز ماکوی او
ای جان‌ها ماکوی او وی قبله ما کوی او
فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او
سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او
کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او
این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او
من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم
ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او
من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل
سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او
مولانا، دیوان شمس