چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
(هاتف اصفهانی)
چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای توسوختیم
(رهی معیری)
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
(حافظ)
چونک با کودک سر و کارم فتاد
هم زبان کودکان باید گشاد
(مولانا)
چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
(حافظ)
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
(حافظ)
چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
(مولانا)
چنان تنهای تنهایم که حتی نیستم با خود
نمیدانم که عمری را چگونه زیستم با خود
(مهدی اخوان ثالث)
چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
نامهربان من که به ناز از برم گذشت
(هوشنگ ابتهاج)
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
باز آیی و برهانی ام از چشم براهی
(شهریار)
چوعاشق می شدم گفتم که بردم گوهرمقصود
ندانستم که این دریا موج خون فشان دارد
(حافظ)
چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
چشم او ما را گرفت از چنگ دیگر دلبران
تن برون بردیم از این میدان ولی جان باختیم
(محتشم کاشانی)
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی؟
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران میداری
(حافظ)
چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی
(هوشنگ ابتهاج)
چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم
که خشک‌شد چو سبو دست‌ زیر سر مارا
(صائب تبریزی)
چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره ی دلم که بریزم به پای تو
(قیصر امین پور)
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
(حافظ)
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه‌ام ببرکه شهر شهر یار نیست(ایرج جنتی عطایی)
چرا بیرون کنم از دل خیال جان جانان را
خیالش قصه ی عشق هست که از او من به دل دارم( ابوالفضل تاتارمحتشم)
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
یرای این همه ناباور خیال پرست
(محمد علی بهمنی)
چون نسیمی آید از کویش دل از جا می رود
باد می سازد بلی خاطر پریشان شمع را( اشرف مازندرانی)
چنان ز غیر تو بیگانه وار می گذرم
که گر به خویش رسم از کنار می گذرم( پرویز سعیقا)
چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ
گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا
(اوحدی مراغه ای)
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او
سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد!
(سعدی)
چشمت افسونگر دلهاست به افسانه قسم
باده در چنگ تو رسواست به پیمانه قسم
(مولانا)
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پا بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
(سعدی)
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم  نیامد
(مولانا)
چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی
مدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد
(سعدی)
چهره ی زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
(مولانا)
چون زیر خاک تیره شدم یاد من بکن
هرجا که حلقه دیدی دستی به گردنی( عماد خراسانی)
چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم
با وصل نمی پیچم  وز هجر نمی نالم
(سعدی)
چه بزمی بود بزم دل شکستن
شکستم تا شود سرمست لیلی
چون شیشه ای که در بزم تا نهد بیفتد
هرچند کم نشستم بسیار گریه کردم( میلی مشهدی)
چه سود از شرح این دیوانگی ها بی قراری ها
تو مه  بی مهری و حرف منت باور نمی آید (مهدی اخوان ثالث)
چو آن مه یار اغیار است گرد او مگرد ای دل
چرا پروانه باید شد برای شمع محفل‌ها( هلالی جغتایی)