دردایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
حافظ
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
صائب
دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیه السجایا محموده الخصائل
حافظ
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
حافظ
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
حافظ
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
حافظ
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
حافظ
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
حافظ
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
حافظ
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
حافظ
دیر یست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
حافظ
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد
حافظ
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
حافظ
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
حافظ
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد
حافظ
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
حافظ
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
حافظ
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
حافظ
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
حافظ
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
حافظ
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
حافظ
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
حافظ
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
حافظ
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حافظ
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
حافظ
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
حافظ
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
حافظ
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
حافظ
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
حافظ
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
حافظ
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
حافظ
دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
حافظ
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
حافظ
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید                                 که من او را ز محبان شما می‌بینم
حافظ
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت
ابن سینا
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت          نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
سعدی
دلشده پای بند گردن جان در کمند          زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
سعدی
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست          هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست
یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست          بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست
سعدی
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم          ور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست
سعدی
 
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست          خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
سعدی
 
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب          عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
سعدی
 
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت     بر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
سعدی
 
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد          ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
سعدی
 
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی          که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
سعدی
 
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند          جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
سعدی
 
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند          سروران بر در سودای تو خاک قدمند
سعدی
 

دولت جان پرورست صحبت آموزگار          خلوت بی مدعی سفره بی انتظار

سعدی

 
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
سعدی
 
در حُسن بی‌نظیری، در لطف بی‌نهایت
در مِهر بی‌ثباتی، در عهد بی‌دوامی
سعدی
 
دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
لیک از تو خوشم با کرم گاه‌ به‌ گاهی
 
تقدیر الهی چو پی سوختن ماست
ما نیز بسازیم به تقدیر الهی
 
شهریار
 
در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم
غیر از تو درین خانه کسی راه ندارد
 
ادهم‌_آرتیمانی
در گلستانی چو شاخِ گل نمی‌جنبی ز جا
می‌توان دانست کاندر پای دل خاریت هست
 
عشقبازان رازدارانِ همند از من مپوش:
همچو من بی‌عزتی یا قدر و مقداریت هست؟
 
وحشی_بافقی
دوری میان ما و تو صورت پذیر نیست
نقاش، سرو و فاخته همراه می‌کشد
 
نجیب_کاشانی
دل محوِ غفلت و نفسی در میانه نیست
من مرده‌ام به ‌خواب و زخود رفته‌ کاروان
 
بیدل_دهلوی
در به در کردی کسان را آن‌قدَر از عشق خویش
تا بدینسان کرد آخر در به در کیفر تو را
 
حمیدی_شیرازی