عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
 خواب می گیرد و شهری ز غمت بیدارند
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن(سنایی)
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت(ابوسعید ابوالخیر)
(سعدی)
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
(مولانا)
عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی
بوی یک تک‌بیت ناگه، مست و مدهوشت کند (فاضل نظری)
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی(شهریار)
 عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
 به کجا رود کبوتر که اسیر باز بشد  (سعدی)
عاقبت سر به بیابان بنهد چون سعدی   
هر که در سر هوس چون تو غزالی دارد(سعدی)
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم(حافظ)
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی(حافظ)
عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر  
کدام عیب که (سعدی) خود این هنر دارد
(سعدی)
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
 (حافظ)
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
(حافظ) 
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
(حافظ)