غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
(فروغی بسطامی)
غزلی نوشته مجنون
برسد به دست لیلی
نفسم بگو کجایی،که ستاره ی سهیلی؟( محمد رضا نظری)
غریب شهر کسان تا نبوده باشد مرد
ازو درست نیاید غم غریبان خورد
(سعدی)
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
(سعدی)
غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد     
 جوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد
(سعدی)
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم( امام خمینی ره)
غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
(وحشی بافقی)
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
(حافظ)
غم به هر جا که رود سر زده آید به دلم
چه کنم ؟ خانهُ من بر سر راه افتادست( سنجر کاشانی)
غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند( طبیب اصفهانی)
غیر از گهر عشق كه پاینده و باقی است
باقی همه چــون مـــوج ز دریـــا گذرانند
(صائب تبریزی)
غلام عشق شو کاندیشه این است
همـــه صاحبدلان را پیشه این است
(نظامی)
غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند
که غم‌های دگر را کرد از این خانه بیرونش
(فریدون مشیری)