جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
(حافظ)
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
(حافظ)
جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قربان تو کردم
فروغ (فروغی بسطامی)
جذاب ترین مرحله، ای عشق همین است
از من تو همان چیز بخواهی که ندارم
(خلیل ذکاوت)
جز دل که گیرد جان من جز من که گیرد جان دل
گر دل بمیرد وای من گر من بمیرم وای دل
(مهرداد اوستا)
جز کوی توام نیست به سر فکر مقامی
تا عمر به پایان برسد منزلم این است( گلشن کردستانی)
جوانی بر سر کوچ است، دریاب این جوانی را
که شهری باز، نشناسد غریب کاروانی را
(نظامی)
جهان را نیست کاری جز دو رنگی
گهی رو می نماید گاه زنگی
(نظامی)
جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهره ی ما همه غفلت است
(فردوسی)
جلوه کند چو قامتش زیر قبای زرفشان
ما و به جلوه گاه او جامه جان دریدنی
فروغی (فروغی بسطامی)
جهان چون بهشتی شد آراسته
پر از داد و آگنده از خواسته
(فردوسی)
(جامی) بده ای ساقی تا چهره برافروزم
راهی بزن ای مطرب تا خرقه دراندازم
(خواجوی کرمانی)
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند(حافظ)
جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟
جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟
ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذر
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری( فخرالدین عراقی)
جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم از وست
یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت
(اسدی طوسی)
جانا بجز از عشق تو دیگر هوَسم نیست
سوگند خورَم من  ، که بجای تو کَسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بی یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسَم نیست
در عشق نمی دانم درمانِ دلِ خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسَم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا ، جای نفسم نیست
(سنایی)
جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل
عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید
(سعدی)
جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد
(فاضل نظری)
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
(سعدی)
جان بر افشانم صد ره چو یکی پروانه
که شبی پیش رخ شمع به پایان آرد
(اویس قرنی)