خرد را تو روشن بصر کرده‌ای
چراغ هدایت تو بر کرده‌ای( (نظامی)
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
(سعدی)
خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
(سعدی)
خیری که برآیدت به توفیق از دست
در حق کسی کن که درو خیری هست
(سعدی)
خیـر کـن بـا خلق، بهـر ایزدت
یـا بـراي راحـت جـان خــودت
تـا هماره دوست بینی در نظــر
در دلت ناید زکین، ناخوش صور
(مولانا)
خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان
بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان
(صائب تبریزی)
خانه بـه خانه، دَر بـه دَر، دَر پـی تـو دویده ام
شانه به شانه، سَر به سَر، بارِ تو را کشیده ام( طارق خراسانی)
خنک آن قمار بازی، که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الّا، هوس قمار دیگر
(مولانا)
خرد رهنمای و خرد رهگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
(فردوسی)
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
(عبید زاکانی)
خطا نکردم و کشتی مرا به تیر نگاهت
عجب ز تیر نشانگیر بی خطای تو دارم( سیمین بهبهانی)
خواهد آمد، خواهد آمد، خواهد آمد ور نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد (حسین منزوی)
خدای ار به حکمت ببندد دری
گشاید به فضل و کرم دیگری (سعدی)
خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند
نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند( ادیب نیشابوری)
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست (سعدی)
خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
(سعدی)
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
( منوچهری)
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
(حافظ)
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
(حافظ)
خرم آن روز که بازآيي و سعدي گويد
آمدي وه که چه مشتاق و پريشان بودم
(سعدی)
خرم دل آن که همچو (حافظ)
(جامی) ز می الست گیرد
(حافظ)
خرم دل آن کس که ز بستان تو آید
گل در بغل از گشت گلستان تو آید
(وحشی بافقی)