شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو (حافظ)
شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدی 
پیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد( سعدی)
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست (حافظ)
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
(حافظ)
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
 (حافظ)
شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
(حافظ)
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
 (حافظ)
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
 (حافظ)
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
 (حافظ)
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
 (حافظ)
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکنده و آبش کردم
 (فرخی یزدی)
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
 (حافظ)
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
(حافظ)
 شرف مرد به جود است و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
 (سعدی)
شرف وقیمت وقدر تو به فضل وهنر است
نه به دیدار و به دینار وبه سود و به زیان(  فرخی سیستانی)
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
 (حافظ)
شعر (حافظ) در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود(  (حافظ)
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
 (حافظ)
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
 (حافظ)
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
 (حافظ)
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
 (حافظ)
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
 (حافظ)
شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد
که تواند همه شب گریه بی شیون کرد
 (سعدی)
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
 (حافظ)
شمع را از این خانه برون بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 (سعدی)
شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ          تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
(مولوی)
شب فراق که داند که تا سحر چند است          مگر کسی که به زندان عشق دربند است
 (سعدی)
شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد          تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت          به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
 (سعدی)
شبا امشب جوانمردي بياموز
 مرا يا زود کش يا زود شو روز
(نظامی)
شب وصل است وطی شد نامه هجر
 سلام و فیها حتی مطلع الفجر                   
   (حافظ)
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
 (حافظ)
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
 (حافظ)
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکنده و آبش کردم
 (فرخی یزدی)