زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم،پ
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه ی دیوار به دیوار همند (سهراب سپهری)
ز در درآ و شبستان ما منور کن
هوای مجلس روحانیان معطر کن
(حافظ)
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
(مولانا)
زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا
(مولانا)
زهی شور زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
(مولانا)
مرا امید راحت هاست زین رنج
من این پای ملخ ندهم به صد گنج( پروین اعتصامی)
مرو راهی که پایت را ببندند
مکن کاری که هشیاران بخندند( پروین اعتصامی)
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
ز روزگار جواني خبر چه مي پرسي
چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت (صائب تبریزی)
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
(مولانا)
ز کار هر که يک مشکل گشايي
به خود صد مشکل آسان کرده باشي
(صائب تبریزی)
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
(حافظ)
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارندبه یاد(ژاله اصفهانی)
زدستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم
به جز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
(سعدی)
ز خاک ما قدم فهمیده بردار
مبادا بشکنی در زیر پا دل
(نظامی)
زندگي جز نفسي نيست غنيمت شمرش      
نيست اميد که همواره نفس برگردد( پروين اعتصامي)
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست( فريدون مشيري)
ز احسان مي شود صاحب کرم را دولت افزون تر    
  بلي هر چاه را آب از کشيدن بيش مي گردد( کشميري)
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درویش را پادشا
(سعدی)
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
(سیمین بهبهانی)
زنی که مظهر دلجویی و وفا باشد
اگر که جان به فدایش کنی روا باشد( ابراهیم صهبا)
زن چون عفیف باشد و دانا و نیک خوی
در تیرگی جهل چو تابنده اختر است( پروین)
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت
(حافظ)
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا          زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور          زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال          زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی
مولوی
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا          چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
مولوی
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین          بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
سعدی
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت          که محب صادق آنست که پاکباز باشد
سعدی