موي سپيد را فلکم آسان نداد                                                                        اين رشته را به نقد جواني داده ام
رهي معيري
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو                                            یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
حافظ
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست                                تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
«حافظ»
مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم                              دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
«مولانا»
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم                                                     محصول دعا در ره جانانه نهادیم 
 حافظ
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم                                         که عنان دل شیدا به کف شیرین داد
حافظ
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم                      هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
حافظ
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم
قیصر امین پور
…..من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم،
پی “قد قامت” موج….
” سهراب سپهری “
مطمئن بودم به من سر میزنی
 در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
 صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
مولانا
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
حافظ
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
حافظ
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
حافظ
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
حافظ
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
حافظ
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
حافظ
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
حافظ
مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
حافظ
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
حافظ
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
حافظ
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد
حافظ
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
حافظ
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
حافظ
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد
حافظ
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
حافظ
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
حافظ
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
حافظ
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود
حافظ
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود 
    به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
حافظ
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
حافظ
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
حافظ
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
حافظ
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
حافظ
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
حافظ
مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
حافظ
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
حافظ
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
حافظ
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
حافظ
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
حافظ
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
حافظ
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
حافظ
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
حافظ
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
حافظ
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
حافظ
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
حافظ
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
حافظ
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
حافظ
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
حافظ
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
حافظ
می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
حافظ
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
حافظ
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
حافظ
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
حافظ
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
حافظ
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
حافظ
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
حافظ
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
حافظ
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
حافظ
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را
مولانا
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
مولانا
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
سعدی
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
سعدی
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
سعدی
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
سعدی
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را          که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را
مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد          چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
مولوی
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا          کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد          باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
مولوی
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا          گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن          کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سعدی
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول          هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
سعدی
مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست          گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست
سعدی
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست          هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
سعدی
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست          یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
سعدی
مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان          زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد
سعدی
ما برون از شش جهت داریم عالی گلشنی
گر نباشد گلخنی بر رهگذاری گو مباش
سلمان_ساوجی
مقبول روزگار نگشتیم و ایمنیم
ما را که برنداشته، چون بر زمین زند؟
کلیم_همدانی
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
 
حافظ
مه را به هیچ وجه نگویم که مثل توست
با جبهه‌ی پر آبله و روی پر بَهَق
 
خواجوی_کرمانی
ما به عهد حسن تو تَرک دل و جان گفته‌ایم
با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته‌ایم
 
عطار_نیشابوری
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
 
سعدی
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان
که مر آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
 
رعدی_آذرخشی
من گناهِ دل دیوانه خود می‌دانم
عشقبازست و همه عمر به سامان نشود
 
اندرین قحط وفا گر چه که طوفان آرم
هرگز این نرخ در ایام تو ارزان نشود
 
اميرخسرو_دهلوی
مرا با آن‌که در خواب است بختِ بد بدین روزم
خدا ناکرده گر بیدار می‌بودی چه می‌کردم؟
 
ملامحمدسعید_اشرف
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری          در آتش سوزنده صبوری که تواند
هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید          وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند
سعدی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر          به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
سعدی
مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز
مبارکتر شب و خرمترین روز          به استقبالم آمد بخت پیروز
سعدی
من از آن روز که دربند توام آزادم          پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
سعدی
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان          مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
سعدی
مرا در دل غم جانانه‌ای هست          درون کعبه‌ام بتخانه‌ای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارم          که در زنجیر من دیوانه‌ای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آید          که آنجا نالهٔ مستانه‌ای هست
نمیدانم اگر نار است اگر نور          همی دانم که آتش خانه‌ای هست
درخشان اختری شو گیتی افروز          و گر نه شمع در هر خانه‌ای هست
رضی الدین آرتیمانی