لب اگر از لب پیمانه ی می برداری
  نفس پاک تو جان بخش چو عیسی گردد
 
لب تو سوخت دل عالمی، مگر ایزد
 نمک ز شور قیامت در این نمکدان کرد؟

 

لباس عاریتی دور کن که دریا را
  کمر ز موج و کلاه از حباب می باید

 

لباس غنچه تنگی می کند بر خنده ی گلها
 فلک دانسته اهل عشق را غمناک می دارد

 

لرزد دلم ز قامت خم هم چو برگ بید
 دیوار پی گسسته پناه کسی مباد