باز ای دل شورانگیز رو سوی کسی داری
چشم از همه پوشیده بر روی کسی داری

ای آتش دل با آن کز دست تو می‌سوزم
چون از تو کنم شکوه تو خوی کسی داری

هر گل که به باغ آید می‌بویم و می‌گویم
در پای تو میرم من تو بوی کسی داری

ای دل ز سجود تو محراب به تنگ آید
ورنه نظر رگویا ابروی کسی داری
ای شمع بتان تا کی بر گرد درت گردم
پروانه خویشم کن تا گرد سرت گردم

دست همه از نخلت پرمیوه و بس خندان
گستاخ نیم کز دور گرد ثمرت گردم

من تشنه و تو ساقی هرچند ز وصل خود
محرومترم سازی مشتاقترت گردم

ناز از شکرستانت هر چند مگس راند
من بیشتر از حسرت گرد شکرت گردم

نزدیکم و نزدیکست قطع نظرم از جان
چون مانم اگر روزی دور از نظرت گردم

گر از کرمم خوانی فرش حرمت باشم
ور از نظرم رانی خاک گذرت گردم

بر موی میان هرگه از ناز کمربندی
در زیر زبان صدره گرد کمرت گردم

سوی دل بی رحمت از شست دعا شبها
هم خود فکنم ناوک هم خود سپرت گردم

ای شاه گداپرور من محتشمم آخر
گوشی به سؤالم دار چون گرد درت گردم
ای صبا درد من خسته به درمان برسان
یعنی از من بستان جان و به جانان برسان

نامه ذره به خورشید جهان‌آرا بر
تحفه مور به درگاه سلیمان برسان

عذر کم خدمتی بنده به مولا کن عرض
آستان بوسی درویش به سلطان برسان

شرح افتادگی من چو شنیدی برخیز
در خرام آی و به آن سرو خرامان برسان

سر به سر قصه احوالم اگر گوش کند
زود بر گرد و به من مژده احسان برسان

ورنه بنشین و به قانون شفاعت پیشش
نامه آغاز کن و قصه به پایان برسان

نامه گر کار به جائی نرساند زنهار
تو به فریاد رس او را و به افغان برسان

از پی روشنی دیده احباب آنجا
بوی پیراهنی از مصر به کنعان برسان

محتشم باز به عنوان وفا مشهور است
قصه کوتاه کن و نامه به عنوان برسان
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده کنار رسول خدا حسین


کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی

گر انتقام آن نفتادی بروز حشر
با این عمل معامله دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند


بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعره هذا حسین او
سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعه الرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد…
ای کرده قدوم تو سرافراز مرا
وز یک جهتان ساخته ممتاز مرا
از خاک مذلتم چو برداشته‌ای
یک باره نگهدار و مینداز مرا
ای قصر بلند آسمان پیش تو پست
خلقت همه زیردست از روز الست
بر تافته روزگار دستم به جفا
دریاب و گرنه میرود کار ز دست
گفتم اقرار به عشق تو نمی‌کردم کاش
گفت اقرار چو کردی، دگر انکار مکن
هردم کَنَم صد کوه غم در بیستون عشق تو
من سخت‌جان دیگرم نسبت به فرهادم مده
گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن
من نه آنم کز تو پیوند محبت بگسلم
بند بندم گر به تیغ قهر چون نی می‌کنی
گفته بودی می‌کنم با محتشم روزی وفا
شاه خوبان وعده کردی و وفا کی می‌کنی
گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت
صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب